محضردار

آخرین اخبار در حوزه دفاتر اسناد رسمی - سردفتری -دفتریاری

وقتی پینوکیو به خواستگاریت می آید
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

وقتی پینوکیو عاشقت میشود ... در حالی که کیسه ای پر از سکه همراه اوست و گربه نره و روباه مکار هردو در تاریکی جنگل ناپدید شده اند و گم . هراسان روی تک تک سکه ها نام تو را حک میکند و آنها را در باغ سحرآمیز روبرو می کارد .... بدون آنکه دماغش دراز شود! سحرگاه از هر سکه درختی روییده با هزاران میوه و هر میوه اش، سکه ایست که نام تو را فریاد میزند و همه از آن پینوکیوست ... با چندین سکه قایقی می خرد بادبانی، و به سراغ پدر ژپتو میرود در دهان نهنگ ، او را می رهاند و هر دو شادمانه به خانه باز میگردند ، در حالی که هزاران سکه، نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ...


شب هنگام پری مهربان را صدا میزند ، ولی او نیست ، به ناچار چندین دروغ بزرگ می گوید تا دماغش دراز شود و آنگاه فریادی بر میکشد از درد ، تا دل پری مهربان به رحم آید و بیاید ... و اینچنین میشود ، پری مهربان می آید با اخمی دو چندان و ناراحت از دروغهای او ... به تماشایش نشسته است بی هیچ حرکتی ، هرآنچه التماسش میکند ، او را نمی رهاند ، پدر ژپتو پیش می آید و از او می خواهد تا برهاندش از این دماغ دراز . پری مهربان با کمی شک، او را رها ساخته و قصد عزیمت میکند ، پینوکیو با جهشی مضاعف خود را به او رسانده و از رفتنش ممانعت میکند و از او می خواهد که او و پدر ژپتو را همراهی کند ، کنجکاوانه می پرسد کجا ؟ و پینوکیو با گونه هایی سرخ به او میگوید که به خواستگاری تو خواهند آمد .... همچنان که سکه ها نام تو را فریاد میزنند ، پری مهربان با لبخندی میگوید : پس پینوکیو عاشق است ؟ و او با گونه هایی سرخ سر به زیر افکنده است ... لختی میگذرد ، پری مهربان خود را در آیینه می آراید و پینوکیو هم کمی روغن به مفاصلش میمالد و پدر ژپتو کتش را می پوشد و هر سه آراسته براه می افتند از میان جنگل تاریک. در میان راه گلهایی از درختان و زمین بر می چیند تا هدیه ای باشد از جانب او به تو ... اکنون به خانه تان رسیده اند ، خانه ی زیباییست با حیاطی وسیع و حوضی نه چندان عمیق که ماهیانی کوچک در آن به دلبری مشغولند . هرسه وارد خانه میشوند در حالی که پدرت متعجب از حضورشان ، با لحنی عجیب علت حضور را میجوید .. پدر ژپتو چنین می گوید : آمده ایم خواستگاری دخترت برای پسرم پینوکیو و تو منت بر سر ما گذاشته و او را به غلامی بپذیری ، نیک پسریست با قلبی مهربان و پشتکاری وسیع ، مطمئن هستم که دخترت را خوشبخت خواهد نمود ... پینوکیو با حالتی که به غش نزدیک است، در حال سرخ شدن است و ضعف ، و همچنان به هزاران سکه ای می اندیشد که نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ... پدرت همچنان متحیر از حضورخواستگار برای تو ، نفسی عمیق برمی گیرد و می گوید : خوش آمدید ، خوش آمدید ، ولی دختر زیبای من !!! با داشتن صدها خواستگار !!! فعلا قصد کسب دانش دارد و گرفتن مدرک و به ازدواج نمی اندیشد ... پری مهربان با ذکاوتی فرشته گونه و با صلابت تمام میگوید : کافیست ، همه میدانیم که دختر تو هیچ خواستگاری نداشته و هیچ ، درسی نخوانده !!! اگر نمی خواهید دخترتان شوهر کند پس ما میرویم ... سکوتی حکمفرما میشود و آن را صدای قورت دادن آب دهان پدرت میشکند و با لبخندی از روی ناچاری میگوید : ناراحت نشوید ، مزاح نمودم ، ناراحت نشوید... و از پینوکیو میپرسد : - شغلت چیست ؟ - در کارگاه پدرم به نجاری مشغولم . - خانه ای برای سکونت داری ؟ - ندارم . - ملک و زمین داری ؟ - ندارم . - اسب و قاطر و ارابه چی ؟ داری ؟ - ندارم . - سکه و زر داری ؟ - آری دارم ،دارم ، هزاران سکه دارم که نام دخترت را فریاد میزنند و همه از آن من است . و تو با شنیدن نام سکه، چنان ذوقی میکنی که همه میفهمند جوابت چیست .. پری مهربان میگوید پس بهتر است همه چیز را زودتر تمام کنیم .. ... و سه روز بعد همه چیز تمام شده است و پینوکیو به تو رسیده است و تو به سکه هایش ... و هفته ای بعد تو پینوکیو را پس میزنی در حالی که هزاران سکه داری که نام تو بر آنان حک شده و همه از آن توست .. و ماهها بعد در یک صبح بهاری، پینوکیو از خواب برمی خیزد، در هیبت آدمی، ولی تو همچنان همان حیوان مانده ای .. پ.ن ١: در زمان جاهلیت که تازه وبلاگ راه انداخته بودم اینو نوشتم ولی نیمه کاره رها شده بود .. الان تمومش کردم . پ.ن ٢: در زمان جاهلیت اینو واسه یه نفر نوشتم .. پ.ن ٣: کار شما باید این باشد که برداشت خود را تغییر دهید، شما در تله زندگی گیر نیفتاده اید ....... تولستوی پ.ن 4: پست بعدیم یه مطلب هست به عنوان .. خر ..


http://ormazd7.persianblog.ir/post/16/